در نظر بازی ما بیخبران حیرانند

سال نو مبارک

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
،آسمان آبی و ابر سپید
،برگ های سبز بید
،عطر نرگس، رقص باد
،نغمه ی شوق پرستو های شاد
...خلوت گرم کبوتر های مست
،نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
+ تاريخ چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ نويسنده مجید نظرات ()

من
از میان همه شما

منتظر کسی بودم

که
نیامد ...

+ تاريخ سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ نويسنده مجید نظرات ()
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!
     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
+ تاريخ شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ نويسنده مجید نظرات ()
۱۰ اسفند برا من یه روز دیگه س یه قداستی داره مثه این معنی:
 تولد همه حسهای پاک و قشنگ
تا ابد ...
  و البته یه ارزو یه رویای پاک :
دیداری دوباره ...
کاش میفهمیدی ...
خدایا :امروز قشنگ ترین روز زندگیش باشه...


تا نگاه می کنی:
                      وقت رفتن است
                      باز هم همان حکایت همیشگی
                      پیش از آن که با خبر شوی
                      لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
                      آی...
                       ای دریغ و حسرت همیشگی!
                           ناگهان چقدر زود
                                         دیر می شود!

+ تاريخ شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده مجید نظرات ()