|
در نظر بازی ما بیخبران حیرانند |
جامی بدست تو
جامی بدست من
مینای سرخ از آن توست
سودای شوکران بدست من...
این داو عاشقیست...
ساقی بچشم تو
سوگند عاشقانه میخورد
باورنمیکند
باور نمیکنی ...
تنها ترانه ام
آواز عاشقانه ام
لبخند آخرم
تکرار اسم توست
نوش بادا
نوش بادا
پ.ن:
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم
آه خاطرات شیرین من!
چه طعم تلخی دارید...
پ.ن:
انگار یه بار دیگه خاطراتم داره زنده میشه داره تکرار میشه! توی فضای مشابه و با شخصیت های مشابه...همه اون چیزایی که به شکل مطلوب من پیش نرفتن داره اتفاق میفته و اینبار میتونه کاملا مطلوب من باشه با فضا و شخصیت های جدید اما کاملا مشابه! شاید بخاطر قانون جذب!
شاید دارم تلافی میکنم .دارم داستان رو به شکلی که برای خودم پیش برده شد پیش میبرم...خودم بهتر از هر کسی همه رنجها و دردهایی که بهم گذشته رو میدونم انگار هنوز دوست دارم اون تجربه ها رو تکرار کنم با این تفاوت که طرف مقابل بیشتر از من صدمه خواهد دید... شهوت تلافی ...سر یکی دیگه...اینبار همه گناهها گردن منه و گویی قهرمان گناهکار داستان بودن بیشتر خرسندم میکنه با علم به اینکه حکمی سنگین در انتظارم باشه...
حیف اون چشا...
پ.ن٢: من گذشتم. سخت بود اما تصمیمو گرفتم ...باشد که وجدان اندکی اسوده ترم بذاره...
بوسه های تو
گنجشککان پر گوی باغند
و پستان هایت کندوی کوهستان هاست و تنت
رازی ست جاودانه
که در خلوتی عظیم
با منش در میان می گذارند ... ( سرودی برای سپاس و ستایش-آیدا در آیینه)
شب پوست میترکاند
آیینه در آیینه
چشم در چشم
سرخوش
سرخوش
بازگشته ای به آغوش من
رجعت وحشی آهو ! به بیشه زار
لب بسته ام به لبانت...
به خیال!
شبم
سیاه نیست...
پ.ن:
بگذار کسی نداند که چگونه من به جای نوازش شدن بوسیده شدن
گزیده شده ام!
تنها فرود را میشناسم
"کدام قله ؟کدام اوج؟"
مرا در فراخ چاله جلگه ای پست جای خواهند داد...
فردایی که
بر سینه بلند کوه به افق چشم میدوزی و
در هم امیختگی شهوتناک رنگها!
دستانی هنرمند
سنگ قبرم را بدوش میکشند
سخت تر از سنگی قلب تو...
سنگ تراش را گفته ام
بر سنگ نامی از من نباید!
تورا تصویر کند بر سینه سرد و سیاه سنگ
یک شاخه ی سفید مریم...
مرا تبار خونی یک گل
از زیستن باز میدارد
"کدام قله کدام اوج؟"
تنها فرود را میشناسم
و لذت شیرین جان دادن...
رنگی پیچ در پیچ افق را
شهوت عاشقانه ای نیست
نفس نفس خستگی است و
رخوت غمگین بوسه ای سرد !
مرگ...
پ.ن:
از مرگ -این تواضع پست هموار- خودمونو قایم میکنیم پشت روزمرگی ها! اینه حقیقت اوج گرفتن و بالانشینی و فخرفروشی ما...
هیچ شهامتشو ندارم وگرنه دلم میخواد همین فردا برم و سنگ قبرمو سفارش بدم...
شاید میشد همین پیش پیشکی صدها هزار سلام و ترانه آرام فرستاد نثار روح ناآرام خودم...
(کسی نصیحت نکنه دلداری هم ...این نه افسردگیه نه دلتنگی نه هیچ چیز دیگه ای فقط یه دغدغه س)
آه ! باران...
مگر باران میبارید
در روزهای آخر شهریور!
آنگاه که مادرم آخرین درد را
فریاد میکرد؟
شاید اول بار قابله
چشمانم را به ابری سیاه آسمان گشودست ...
آآه ...شاید...
آسمان!
تو در چشم من و ابر
هیچ آشنایی دیده ای ؟
مکرر میبارند این دو ...
پ.ن:
افسوس! آیا
چه کس تو را ازمهربان شدن با من باز میدارد ؟


خب نه! قرار نیست
همه اوقات من حرف بزنم و تو سکوت کنی.
حالا من سکوت کرده ام
حرفت را بزن!
حرف دلت را !
پ.ن:
نداره!